سيد محمد دامادى
324
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
فرّ ؛ به فتح اوّل ، شأن و شوكت و رفعت و شكوه و سنگ و هنگ باشد . و به معنى نور هم گفتهاند . [ برهان ] محترم دار دلم ، كاين مگسِ قند پرست * تا هواخواهِ تو شد ، فرِّ همايى دارد [ حافظ ، غزل 119 / 4 ص 254 ] نمىكند دلِ ما ، ميلِ زهد و توبه ، ولى * به نام خواجه بكوشيم و فرِّ دولت او [ حافظ ، غزل 397 / 8 ص 810 ] دو قرصِ نان اگر از گندمست اگر از جو * دو تاىِ جامه اگر گهنه است اگر از نو هزار بار نكوتر به نزدِ ابن يمين * ز فرِّ مملكتِ كيقباد و كيخسرو [ ابن يمين ] فلس ؛ پول سياه ، پشيز ، سكهيى فلزى كه در عراق عرب رواج دارد - هر يك از پولكهاى خرد پوست ماهى . نقدِ هر فلسى ، كم از فَلْسى است * فلس در كيسهء عمل مَنهيد [ خاقانى ] من نخرم علمِ فلسفى به يكى فَلْسْ ! * نيز به نانى تمامِ حكمتِ يونان [ سروش اصفهانى ] مكلّس ؛ [ اسم مفعول از تكليس عربى ] ، آهكى شده ، آهكدار ، آهكى ، مكلّس به معنى رونده است و زر آب شده در بوته را به مناسبت روندگى ، مكلّس خوانند [ وحيد ] مطلّس ؛ [ اسم مفعول از تطليس عربى ] ؛ نوشتهء محو كرده شده ، در اين جا بىنقش و نگار و مقصود از فلس مكلّس مطلّس شهرروان خورشيد است كه در شهرها رونده و روانست و بىنقش [ وحيد ] مدح ؛ ستايش كردن ، تمجيد كردن ، ستودن . [ مدح ؛ يكى از أغراض شعرى در